سایه

روزهای زندگی

تب...

رها جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴، 1:57

درگیر نفس جان بودم امروز بشدت با ایشون بداخلاقی کردم و حال پشیمانم 😔

​​​​​​به یکباره تب شدید داشت و مجبور به ماندن در کنارش شدم😔

خدایا از گناهم بگذره من نباید اینقد عصبی میشدم که الان بچه تو تب بسوزه😔

نمیدونم چرا ولی اینقد امروز روانم آشفته بود که زود جوش میاوردم که شانس بد نفس ،،،،

باز هم اتفاق تلخ...

رها پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴، 21:36

شهرک صنعتی آبادان در حال سوختن و تنها دعام اینه که انشاءالله

هیچکس تو این آتیش که دودش تمام شهر رو گرفته نباشه😔

نمیدونم چرا ولی اتفاقات تلخ تو این آخر سال در حال رخدادن😔

امیدوارم زودتر خاموش بشه 😔

زاویه ی دید...

رها پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴، 16:8

🍁 یه وقتایی، اون‌چیزی که

با بی‌تابی دنبالش می‌گردی،

همین‌جاست، کنارته.

فقط زاویه‌ی دیدت اشتباهه ...

حکمت صلوات...

رها پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴، 15:55

🌺حکمت صلوات

🪴صلوات : از جانب خداوند رحمت است و از سوی فرشتگان پاك كردن گناهان و از طرف مردم دعا است.

💐صلوات : برترين عمل در روز قيامت است.

🌾صلوات : سنگين‌ترين چيزی است كه در قيامت بر ميزان عرضه ميشود.

🌸صلوات : محبوب‌ترين عمل است.

🪴صلوات : آتش جهنم را خاموش ميكند.

🌼صلوات : فقر و نفاق را از بين ميبرد.

💐صلوات : زينت نماز است.

🍃صلوات : بهترين داروی معنوی است.

🌴صلوات : گناهان را از بين ميبرد.

الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج

💫

امروز....

رها پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴، 15:25

امروز تا چشم بستم نفس خانم و آقا محمدامین بیدار شدن و امکان خواب رو از من گرفتن، ناچار امروز هم به بیداری گذشت تا ساعت ۱۱ونیم که امکان خواب مهیا شد😊

هرچند بیداری با آشفتگی همراه بود به این خاطر که باید میرفتم بیمارستان و خواب مونده بودم🙃

به هر صورت رفتم و الان خونه هستم🙃

درمورد کاری که بهم پیشنهاد شد هم می‌ره واسه سال جدید 😊

امیدوارم که بشه چون نیاز به ی تحولی هرچند کوچیک تو زندگیم دارم

و اینکه زندگیم از یکنواختی در میاد و روحیه ام بهتر میشه😊

هرچند میگن کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه😂😂😂

آبدزدک...

رها چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴، 19:41

دلم نیومد بکشمش اما چه میشه کرد میگن

أقتل الموذي قبل أن يؤذي

​​​​​​

دیدن ی دوست...

رها چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴، 2:23

امروز تو مطب دکتر دوست دوران راهنماییم رو دیدم اصلا نشناختمش تغییر کرده بود خیلی یعنی اگه خودش رو معرفی نمی‌کرد نمشناختمش ،ازدواح کرده و ی پسر ۱۰ ساله داره ،خیلی از دیدنش خوشحال شدم ،،،

بهم پیشنهاد کار داد که دستیارش بشم ولی خب من جوابی ندادم گفتم اول مشورت کنم با خانواده بعد هر چند پیشنهادش خوب بود ولی رضایت خانواده واسم مهمه

بهر حال واسش آرزوی موفقیت تو زندگیش رو از خدا می‌خوام🌹🌹🌹

بیرون...

رها سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 20:15

ملت همه تو خونه دار حال افطار و شام و من همچنان بیرون😂

خیال راحت...

رها سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 17:38

درست صبح خسته شدم اما می‌ارزید به اینکه آخر سال خیالم از همه جهت راحت شد، عمر آدمی اینقد کوتاهه که شاید چند لحظه بعد رو نتونه ببینه ، با این حال من دیگه از بابت مهریه که عین ی بار سنگین روی دوشم سنگینی می‌کرد راحت شدم و الان بشدت احساس سبکی میکنم و خدا رو از این بابت شاکرم😊

کار بانکی که دیروز بخاطر تراکنش بالا دیگه امکانش نبود رو امروزانجام دادم و از دین این هم رهایی یافتم شکر خدا🙃

الان فقط مونده خبر سلامتی مادربزرگم 😔

دکتر رفتن من 🙃

رها سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 17:31

بعد از اون دوندگی صبح که تا ساعت نزدیک ۲ رسیدم خونه ،بعد کلی پرینت گرفتن و نماز آخر ساعت ۳ونیم خوابیدم و ساعت ۴ بیدار شدم تا زود آماده بشم بیام دکتر مورد نظر که خیلی دیر بیدارشدم و تا آماده بشم زمان برد اینقد هم حواس پرتم که نه تلفنی نوبت گرفتم نه اینترنتی ،الانم باید تا بعد افطار منتظر باشم تا نوبتم برسه ،،،یعنی همیشه من باید به ته دیگ برسم هر چند خوشمزه ست ولی مشکل که دندون باشه لذتی نخواهم برد😂😂😂

روز همگی بخیر ...

رها سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 13:12

سلام ظهر تون بخیر 😊

من همچنان بیرونم و درحال غش کردن،😂

دلم میخواد برسم خونه فقط بخوابم 🙃

برنامه امروزم...

رها سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 8:57

خب دیگه منم باید عین زمستون تمام کارهای عقب افتاده ی امسال رو تموم کنم ،پس باید برم بانک، دادگاه،بیمارستان ، خرید خونه،بعد از ظهر هم دکتر برنامه امروز من از صبح تا قبل افطار انشاءالله 🌹🙃🙃

امروز هر جا میرم نفس رو هم باید ببرم وای که چقدر انرژی ازم می‌ره فکر کنم باید افقی برگردم خونه 😂

رسیدن بهار...

رها سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴، 8:46

سلام🙋

صبحتون بخیر و شادی انشاءالله 🌹

بهار داره میرسه و زمستون داره کاراشو می‌کنه که بره و من دلتنگش میشم ،از این باب که شاید زمستان سال بعد رو نبینم

هرچند ی بهار دیگه به زندگیم اضافه میشه و من همچنان در حال نفس کشیدن و زندگی کردن هستم

از توت‌های ریزی که روی شاخه درخت توت بیرون زدن اومدن بهار رو فهمیدم که چقدر نزدیکه و کم کم در خونه رو میزنه و من باید به احترامش تمام خونه رو عین بهار بهاری کنم😊😊😊

​​​​​​

سرنوشت...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 20:54

چقد دلم شکست وقتی چویونگ به اونسو نرسید 😔

هر چند بعد ۵ سال بهم رسیدن😔

چرا اینقدر سریالهای عاشقانه گاهی تلخ تموم میشن😔

غروب ...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 18:21

خدایا غروبت دلتنگم میکنه و چشمامو بارونی

خدایا چراغروبت اینقدر دلگیر وبه من حس تنهایی میده

درسته تو هستی اما باز دلتنگم و تنها

کاش دلیل این حالمو میدونستم

نمیدونم شاید تو هم عین من دلتنگ شدی دلتنگ من

ومن دلتنگ تو ....

درد را درمان تو هستی...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 15:41

درد را اگر درمان ست تو باشی

گر تو نباشی نفس را در جان نیست راهی

گر همه باشند و تو نباشی

نیست جز تو همراهی

دستم گیر تا شوم شیدای تو

گر نگیری شوم ویران ز غم دوری تو

کنج دلتنگی...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 1:43

دیگر جایی برای نوشتن نیست خواهم رفت به گنج دلم جایی که توانش هست به نظاره بنشینیم و به آسمان پر ستاره ی شبت بنگرم ای خدای خوبم تو سهم من از تمام نداشته های منی😊🙃

​​​​​​بمونی برام عشق همیشگی من خدای مهربونم😍

شرح زبان حال دلم...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 1:27

شرح زبان حال دلم را نمیدانم

آیا دلم توان شرح حال خود را دارد

یا زبانم توان شرح حال دلم را

شاید هم خود توان شرح آن را

اما توانی برای شرح نیست

بگذریم از دلم

دیگر جایی برای شرح حالش نیست

حال خود را خود دانم و دلم ...

گمشده ام در واژگان کاش میشد دل خود به زبان آید...

انتظار...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 1:17

انتظار سخته و گاهی حس میکنم سهم نیمی از آدما تو زندگی فقط انتظاره،،،

انتظاری که هیچوقت تمومی نداشته و نداره و نخواهد داشت...

گاهی احساس پوچ بودن توان زندگی و زندگی کردن رو از آدما میگیره...

​​​​​​اما همین پوچ بودن ی محرک میخواد که تو رو از قعر بکشه رو به بالا و این بالا کشیدن همون امیده...

امیدی که انتظار رو واسه همه شیرین می‌کنه...

حال دلم...

رها دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، 1:6

گاهی دلت به وسعت ی دریا می گیره و هوای دلت عین آسمون ابری ،بارون بخواد و چشمات نتونن که بیارن،

الان من حال دلم اینطور شده ...

توان...

رها یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴، 17:20

احساس میکنم دیگه توانی برای ادامه دادن نداشتم امروز از صبح که بیدار شدم به اجبار باید کارهای اداری منزل رو انجام میدادم خیلی انرژی از من گرفت و جز خواب هیچ چیزی توان ادامه دادن رو بهم نمیداد ...

خوابیدم اما باز هنوز انرژی که باید داشته باشم ندارم ،دلم میخواست قرآن بخونم و عین سالهای قبل ختم قرآنمو رو داشته باشم ،اما تا قرآن رو باز کردم بیشتر از ۳ صفحه نشد بخونم و بعدش بخواب ختم شد 😔

نمیدونم چرا ولی تو دلم میگم نکنه از خدا دور شدم که نمیتونم عین سابق قرآنم رو بخونم 😔😔😔

سلام...

رها یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴، 4:16

سلام🙋

​​​​​​سحر بخیر🌹

نماز روزه هاتون قبول باشه انشاءالله🌹

ممنونم که به من لطف دارین و اینکه وبم رو میخومید

افتخاری برای من که خوانندگانی چون شما دارم🌹

براتون بهترینها رو آرزومندم😊🌹🌹🌹

نقاشی...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 17:46

نقاشی...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 17:38

نقاشی رو زمانی شروع کردم که حال روحی خوبی نداشتم دقیقا از خرداد ۱۴۰۴ که چند ماه بخاطر ی اتفاق تلخی که تو زندگیم پیش اومد و روحم بشدت خسته بود ،من قبل از این هیچوقت نقاشی نمی‌کردم و کلا نقاشی بیشتر عصبیم میکرد چون هیچوقت رو نقاشی تمرکز نداشتم تمام سالهای مدرسه رو هیچوقت خودم نقاشی نمیکشیدم...

الان تنها چیزی که بهم آرامش میده نقاشیه...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 17:30
من هیچوقت نقاشی رو دوست نداشتم ،اما سر یک اتفاقی که باعث شد از نظر روحی حال خوشی نداشته باشم ،تنها چیزی که تونست آرومم کنه همین نقاشی بود و من تونستم باز خودم رو پیدا کنم،,,
پیدا شدن

خواب...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 17:10

خواب بودم و در خواب بدیدم

چون تو نبودی بر بالینم

جز شیاطین هیچ ندیدم

کاش چشم نبسته بودم

که تو را اینگونه دور از خود نمی‌دیدم....

مرا تو درمانی...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 8:2

خداوندا خدایا

میدانی و میدانم

درد را درمان ست و تو درمانی

حال تو میدانی

دل بیمار مرا فقط تو درمانی...

حال دلم...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 7:57

نمیدونم چرا ولی نیمه های شب بشدت حال بدی داشتم حالا چرا رو شاید بعدها بگم اما الان واقعا دوست ندارم بیاد بیارم هر چند خوابی بیش نبود و هیچ واقعیتی نداشت اما تمام وجودم رو احاطه کرد و باعث شد که احساس گناه کنم و خیانت به دلم و خدای خودم ،،،،

شاید واستون خنده دار باشه اما گاهی من اگه تو خواب هم صحنه ی درد ناکی ببینم تمام روز درگیر خوابم میشم و حالم بشدت داغون میشه

نمیدونم شاید تاثیر خواب رو روح خسته ی من بشدت عین واقعیت باشه...

حال دلم...

رها شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴، 7:36

خداوندا حال دلم را تو میدانی و من

تو بزرگی و من حقیرم

کاش نظر کنی بر این حال مریضم

من ندانم چرا اینگونه کردم

تو را به درد خود مبتلا کردم

حال دیگر ندارم آرزویی

جز نگاهی کنی به این حال بیزارو نزارم...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی