سایه

روزهای زندگی

آسمان دلت...

رها پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 17:16

آسمان دلت که آبی باشد گاهی ابری میشود تا چشمانت را بارانی کند...

غم واقعی...

رها پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 17:11

غم‌واقعى‌اَشكت‌رو در نـمياره ساكـتت مـ‌یکنه...

یاد...

رها پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 17:9

همه چیز میگذره ولی از یاد نمیره ..

سن کم...

رها پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 17:8

می تَوان در سِنِ کَم مانند یک انسان پیر؛ قامَتی خَم، دستِ لَرزان، دَردِ بسیاری کشید.️ ..

گذر زمان...

رها پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 16:23

سلام

واسه حال دل نفسم دعا کنید حالش خوب نیست😔

​​​

سلام...

رها چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 10:46

سلام

روزتون بخیر و شادی انشاءالله

امروز هم روز خداست انشاءالله برای همه پر از سلامتی و خبر خوش باشه

تو بیمارستان کنار نفسم خیلی آب رفته بسکی گریه کرده از دیشب تا الان 😔

دلم واسش میسوزه آخه چرا نفسم باید درد بکشه 😔

زندگی...

رها چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 3:39

خیلی وقته زندگی خوش نمیگذره، فقط میگذره ...

درک...

رها چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 3:38

زِ جَهان مانده فَقَط جان که مَرا تَرک کُند

مَن چِنانَم که مَحال است کَسی حالِ مَرا دَرک کُند!

الهی...

رها چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 3:38

﮼الهی‌برقصاند‌خُدا،به‌ساز‌تو‌جهانت‌را…

روزهای خوب یا بد...

رها چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 3:37

ترسناک ترین قسمت زندگی

اینه که نمیدونی :)

این روزایی که داره میگذره

روزای خوبته یا روزای بدته..

آرزو میکنم...

رها چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 3:25

آرزو می‌کنم …

هر آنچه در این لحظه‌ها

از دلتان می‌گذرد

به نسیم لطافتِ خداوند

بر شما روا گردد ....

حال دلم....

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 23:11

حال دلم بده خیلی بده خیلی😔😔😔😔

هر چی به خونه نزدیک میشم نگرانم بیشتر میشه و دلتنگ نفسم😔😔😔

چرا نمیشه با تقدیر جنگید😔😔😔😔

خسته ام...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 23:7

امشب نه فقط جسمم حتی روحم هم خسته ست

کاش نبودم و نمی‌دیدم چطور عزیزای دلم جلو چشمم دارن آب میشن😔

سخته ببینی و نتونی کاری کنی😔

نفسم...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 23:4

نفسم کارش به بستری کشید 😔

دارم از بیمارستان بر میگردم😔

امید داشتم با دارو بهتر بشه اما بدتر شد

کاش میشد کنارش بمونم😔

فدای چشماش بشم خیلی اذیت شد آخه بچه یکساله و ی ماه و ی روز چه میدونه درد چیه😔

خیلی گریه کرد خیلی 😔😔

امشب بدترین شب زندگیمه چرا نمیتونم کاری واسه عزیزای دلم بکنم چرا😔😔😔😔

صبح....

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 7:56

سلام 😊

صبح همگی بخیر😊😊

امیدوارم حال دلتون خوب باشه😊😊😊

صبحتون پر از نشاط😊😊😊😊

روزتون پر از روزی😊😊😊😊😊

لبخند صبح فراموش نشه😊😊😊😊😊😊

بهترینها رو برای همگی آرزومندم😊😊😊😊😊😊😊

عصبیم...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 3:26

خیلی عصبیم کاش میخوابیدم و اصلا چیزی نمی نوشتم...روانم داغون شد😔😔

من برم تو حیاط شاید آروم بشم دیدن ستاره ها و هوای سرد ...تکون شاخه های درختان تو حیاط...

خاطرات تلخ...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 3:20

نمیدونم چرا خاطرات تلخ داره واسم تداعی میشه...

کلا حالم دگرگون شد کاش اصلا یاد هیچ خاطره ای نمیفتادم... بدتر از همه تو مراسم ختمشون نرفتم علی رو دانشگاه بودم نشد برم😔

مهدی رو هم بلیط واسه تهران گرفته بودم نمیشد نرم 😔 خیلی پشیمونم که چرا نرفتم نمیدونم شاید دیدن حال مادراشون واقعا واسم آزار دهنده بود😔😔

علی پسر عمه جانم...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 3:14

علی هم عین مهدی بود خیلی پسر آرومی بود اونم تو ۱۲ سالگی منو خواست 😊 چند بار جلو همه تو ۱۶ سالگیش تو مهمونی حرفو پیش کشید اما من حسابی شستمش آخه همسن مهدی بود و من عین داداش بود واسم گاهی میدید حالم بده تا صبح بالا سرم حرف میزد😊

علی ۲۸ سالش بود که بخاطر سرطان فوت می‌کنه اونم ۲تا بچه به یادگار می‌زاره 😔

وقتی به مهدی و علی فکر میکنم تو دلم میگم خدا ی چیزی میدونست که من درگیر علاقه با هیچ کدومشون نشدم و الا واقعا دق میکردم هرچند از رفتمشون خیلی ناراحت شدم 😔😔😔

دوچرخه ی بابام...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 3:7

۱۳ سالم بود که با دختر داییم و پسر ای داییم که از خودم کوچیکتر بودن ظهر دوچرخه ی بابام رو یواشکی می‌بردیم کوچه پشتی و حسابی دوچرخه سواری میکردیم 😊اینم بگم که بعدها مهدی خدا بیامرز پسر داییم بهم علاقه مند شد ولی من عین داداشام دوستش داشتم تازه از من کوچیکتر بود ۴ سال ، هر چند بعد با ی دختر مطلقه که حتی از خودم هم بزرگتر بود ازدواج کرد که پسرش بعد فوتش دنیا اومد😔 همیشه تا از در دانشگاه میومدم بیرون منو میدید سلامم میکرد مهدی تو تعویض روغنی کار میکرد، پسر خیلی سر به زیری بود ، ی روز سر کورس با چندتا از دوستاش متاسفانه با ماشین میخوره به تیر برق و در جا تموم می‌کنه هر چند بعدها فیلمش رو که دیدم اصلا هیچ زخمی رو بدنش نبود حتی ی لخته خونه انگار که خوابیده باشه😔😔😔مهدی تو ۲۴ سالگی فوت کرد خیلی کوچیکه بود خیلی😔😔😔

انبار تاریک...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 2:57

بعد از ماجرای قدمگاه ی شب منو تو انباری خونه ی آقا جونم نیم ساعت تنها گذاشتن و در از پشت قفل کردن بخیالشون الان التماسشون میکنم که بیام بیرون ، تو پرانتز بگم از التماس کردن بشدت بدم میاد اونا خیلی مغزشون بیمار التماس من بود نتونستن کارشون رو پیش ببرن🤣 و من باز پیروز میدان بودم🤣

خاطره...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 2:51

یاد خاطره ی شیرینی از ۱۰ یا ۱۱ سالگیم افتادم شب که میشد با آجیام و عمه جانم که دو ماه فاصله ی سنی با آجیم داشت تو حیاط بازی میکردیم ،خونه ی آقاجونم نزدیک قدمگاه و همانجا هم آرامستانه، ی شب غروب که ۴ تایی با هم قدم می‌زدیم آجی بزرگه گفت هر کی نترسه و با جرائته همین الان بره قدمگاه و ی دور دورش بچرخه🙃 ۳تاییشون میدونستن که با وجود اینکه کوچیکترشون بودم بشدت نترسم 😊 منم که عشق این چیزا بودم گفتم من حاضرم. باورتون نمیشد اما من رفتم کل قدمگاه رو تنها تو تاریکی رفتمو دورش هم زدم ،آجیا و عمه که حسابی ترسیده بودن که نکنه جن زده بشم یا سگا بیوفتن بجونم حسابی از گفته ی خودشون پشیمون شدن ولی خب شجاعتم بهشون ثابت شد مهم این بود نه ترس اونا🤣 بگذریم که تا حالا هیچکس نمیدونه جز مامانم که چند وقت پیش فهمید و حسابی منو شست🤣🤣🤣

شب...‌

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 2:38

شب و سکوتش، تو حیاط بودم اینقد آروم بود که انگار صدای حرف زدن درختا رو باهم میشنیدم، چراغ خیابون حیاط رو روشن کرده حالت مهتاب گونه، هوا سرده اما قابل تحمل کمی تو حیاط قدم زدم. به آسمون و ستارهایی که خیلی ساله از عمرشون گذشته خیره شدم خیلی کم نور بودن انگار نیم سوز شدن😊تو این قدم زدنا

نگران گربه ای هستم که همیشه تو حیاط شبا پرسه میزد چند روز پیش با پای زخمی تو حیاط ناله میکرد دلم میخواست بغلش کنم تا آروم بشه ، شب سوم که نمیاد نگرانشم نکنه مرده باشه😔 دلم واسش میسوزه خیلی به سختی ناله میکرد...

حرف...

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 2:19

گاهی ی حرفی سر دلت میمونه بزنی وپشیمون از نگفتنش

اما من میگم شاید نباید گفته میشد تا بوقتش ،حالا شاید هم هیچوقت نشه😊

پدر و مادر...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 21:24

یاد بگیر تو زندگیت واسه دونفر جونتم بدی :

اول پدری که واسه بردت زندگیشو داد

دوم مادری که با دعاهاش زندگیتو ساخت...!

ایران من...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 20:45

به کوروش به آرش به جمشید قسم

به نـقـش و نـگار تخت جمشید قسـم

ایران همی قلب و خون مـن است

گرفته زجان در وجود مــن اســت

بخوانیم این جمله در گوش باد

چو ایران مباشد تن من مباد...

# ایران جانم

گاهی...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 20:37

گاهی راهی رو باید به اجبار بری 😕 این تلخترین راهیه که طی کردنش باعث آزارت میشه😔

سعی کنید راهی که انتخاب می‌کنید به اجبار نباشه که اگه بود تا عمر دارین غصه‌ی راهی که رفتین رو خواهید خورد😔

پس همیشه خودتون انتخاب کنید نه دیگران برای شما😕

امروز...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 20:28

امروزم با دیروز کمی متفاوت بود، صبح رو کمک به مامان و بعد از ظهر رو واسه خودم بودم تا دلم خواست تو حیاط پیش باغچه ام بودم و با درختام حرف زدم قدشون از من بلندتر شده واسه خودشون مامان شدن و ثمر میدن😊، با محمدامین دوچرخه سواری کردیم ،محمدامینم داره بزرگتر میشه اما هنوز دلش بازی با منو میخواد ،محمدامینم پیش خودم بزرگ شد و قد کشید 🙃 چشم باز کرد من همبازیش بودم همیشه منو همسن خودش می‌دونه و بازی و شوخی های پسرونه رو با من داره😊 اصلا به چشم خاله منو نمی‌بینه هرچند من حق مادری به گردنش دارم اما مثل ی دوست باهام میحرفه و رازهاشو بهم میگه، دلم میخواد ی روز محمدامینم وبم رو بخونه و بعد من خودش هر چی دلش میخواد تو خونه ی من بنویسه، داره بزرگتر میشه و من دلتنگ بچگیاش میشم😕

پراید...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 20:18

امروز رو شیشه پشت ی پراید نوشته بود

چرا منتظر فردایی مگر دیروز خوش کذشت؟

نوشته ی جالبی بود نوشتم تا بماند به یادگار...

سلام...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 13:33

سلام🙋

ظهرتون بخیر و شادی😊

حال ♥️ تون خوبه😊

​​​​​​دید👀 ماتون خوبه🙃

💋تون خندونه😊

​​​​​​اوضاع🏘️ خوبه 🙃

❄️و🌧️ انشاءالله برقراره😍

جیباتون انشاءالله پر 💵💴💰

صبر...

رها دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴، 13:17

صبر داشته باش...

گاهی باید از بدترین چیزها بگذری تا به بهترین‌ها برسی...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی