سایه

روزهای زندگی

شب...‌

رها سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 2:38

شب و سکوتش، تو حیاط بودم اینقد آروم بود که انگار صدای حرف زدن درختا رو باهم میشنیدم، چراغ خیابون حیاط رو روشن کرده حالت مهتاب گونه، هوا سرده اما قابل تحمل کمی تو حیاط قدم زدم. به آسمون و ستارهایی که خیلی ساله از عمرشون گذشته خیره شدم خیلی کم نور بودن انگار نیم سوز شدن😊تو این قدم زدنا

نگران گربه ای هستم که همیشه تو حیاط شبا پرسه میزد چند روز پیش با پای زخمی تو حیاط ناله میکرد دلم میخواست بغلش کنم تا آروم بشه ، شب سوم که نمیاد نگرانشم نکنه مرده باشه😔 دلم واسش میسوزه خیلی به سختی ناله میکرد...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی