سایه

روزهای زندگی

باید صبور بود...

رها چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵، 19:12

من آن رودخانه ام

میگفتند رودخانه هیچوقت حرف نمیزند، پس هیچ چیز نمیفهمد.

اما رودخانه هر شب، انعکاسِ ماه را در دلش نگه میداشت.

هر سنگی که به جانش میانداختند، جایِ آن را میشناخت.

هر ردپایی را که در کنارهاش میگذاشتند، حفظ میکرد.

یک روز، مسافری به رودخانه گفت:

«من هرگز اینجا نیامده ام.»

و رودخانه، آرام، رد کفشهایش را در بسترِ خود نشان داد.

رودخانه باز هم حرفی نزد.

فقط جاری شد.

چون رودخانه میداند:

حقیقت، همیشه بلد است خودش را ثابت کند؛

باید فقط صبور بود

باید فقط صبور بود...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی