سایه

روزهای زندگی

دلتنگی و نگرانی...

رها جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴، 1:2

امشب باز نگران و دلتنگم😔

رفتم بهشت زهرا دیدن مامان بزرگم خیلی دلتنگش بودم 😔

هرشب بعد نماز یادش میوفتم خیلی به نماز اهمیت می‌داد

تو ظاهر اخلاق تندی داشت اما باطنش مهربونم بود تو نوزادی از بسکی گریه میکردم گوجه پرت کرده بود طرفم مستقیم خورده بود تو پیشونیم🤣الان تا عصبی یا خوشحال میشم وسط دوتا ابروهام سرخ میشه ،بقول خواهر زاده هام میگن خاله چراغت روشنه خاموشش کن 🤣

جالب اینجاست به مامانم میگن مامان جون چرا چشمای خاله عین شما نیست🤣 چشماش طلا دارن شما ندارین🤣

تو آفتاب که باشم اونا طلا میبینن ولی من نمیبینم🤣

میترسم چشمام دربیارن جا طلا بفرشون🤣🤣🤣

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی