بالشتم...
دلم میخواد از زیر پتو بیرون نیام اینقد درد دارم که تنها پالشتم میدونه چه دردی تو وجودم افتاده آخه محکم بغلش کردم طفلی بالشتم ببخش حالم خوب نیست تو فقط آرومم میکنی🤒
دلم میخواد از زیر پتو بیرون نیام اینقد درد دارم که تنها پالشتم میدونه چه دردی تو وجودم افتاده آخه محکم بغلش کردم طفلی بالشتم ببخش حالم خوب نیست تو فقط آرومم میکنی🤒
بیدار که شدم درد عجیبی تمام وجودم رو گرفته 😕
حالم ی طوریه😕
دلم میخواد الان ی دکتر تو خونه داشته باشم😕
خیلی درد دارم...
🌹سلام 🌹
🌹صبحتون بخیر و شادی انشاءالله 🌹
🌹امیدوارم حال دلتون خوب باشه 🌹
امیدوارم روز خوبی پیش رو داشته باشید همراه با عشق
🌹لبخندی از ته دل🌹
🌹یهم لبخند بزنید 🌹
🌹لبخند رو بهم هدیه کنید🌹
🌹🌹🌹
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»
خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن میشود...
وَ اُمیدْ،قَشَنگتَرینْ باوَر اِنسانْ اَستْ...
به امید آمدن فردایی که تمام دیروزها
در مقابل شکوهش زانو بزنند ...
زندگی همین است هر خاطره غروبی دارد هر غروب خاطره ای و ما جایی بین امید و انتظار چشم می کشیم تا روزگارمان بگذرد گاهی هم فرقی نمیکند چگونه... فقط بگذرد..
زندگی آب روانی است، روان می گذرد
هر چه تقدیر من و توست، همان می گذرد️...
چون میگذرد غمی نیست...
ولی تابگذرد هم درد کمی نیست...
زمان میگـذرد ،
خاطـرات محو میشـود ،
احساسات تغیـیر میکنند ، ادمها مـیروند ،
ولـی قلب ، هیچوقت فرامـوش نمیکـند ...
گاهی آدما ی زخم عمیق تو دلت میزارن که با هیچ مرهمی خوب نمیشه و نخواهد شد😔
ی عزیزی دیروز گفت بمون خوندم میزارم بخندی
واقعا هم خندیدم چون هر چی تو ولش هست رو دلی مینویسه 🌹
خوشحالم که دارمتون🌹🌹🌹
بلاخره گذرنامه ی نفسم رسید
خوشحالم که قراره زودتر از من بره زیارت و نذر پدرش ادا بشه😌
نمیخواستم بیام اما ی عزیزی بهم گفت عین من باش بیخیال همه چی...
دیروز بهم گفت گریه کنی از عمرم کم میشه، نمیخوام گریه کنم تا عمرش کم نشه🌹
حال روحی خوبی ندارم شاید ی مدت اینجا نباشم
ی هفته ،ی ماه ، ی سال، ی قرن
شاید هم دیگه هیچوقت نیام حالم خیلی داغونه 😔
از داغون هم داغون تر 😔
آسمون گرفته ست بدجور دل منم بدجور گرفته، محمدامینم هرزگاهی میاد ی آب میخوره میره پیش مربیش واسه تمرین 😔
دلتنگم ولی نمیدونم دلتنگ کی؟
الان جای آسمون چشمای من بارونی میشن😔
اومدم زمین چمن محمدامینم فوتبال داره
حسابی هم هوا گرمه
آسمون حس بارون داره
کاش بارون بباره
...
تو بیمارستان بابا با ی آقایی آشنا شده بود که متولد تیر ماه ۶۰ بود ،داستان زندگیش رو به بابا گفته بود منم که رسیدم خلاصه وار گفتن و فهمیدم ،این آقا بعد از ۲۰ سال از خانمش جدا میشه البته به درخواست خانمش ،با دوتا بچه تنهاش میزاره ،خانم وکیل دادگستریه زمانی که ازدواج میکنن خیلی به خانمش بها میده طوری که خانم بعد از ۲۰ سال زندگی هوا برش میداره و جدا میشه، جالبتر اینکه این آقا با وجود جدا شدن دلش نیومده و ۲ سال بعداز طلاق هم خرج زندگیش رو میده،
اینم بگم که آقا دستش به دهنش میرسه،اما خب گاهی آدم تو زندگی باید ظرفیت داشته باشه که خانم ایشون ظرفیتش پر شده بود، الان هم به غلط کردن افتاده بعد از ۵ سال جدایی فیلش یاد هندستون کرده و قصد برگشت داره ،اقا قبول نمیکنه ولی خب خدا رو شکر بابا بهش گفت بخاطر دخترت هم شده برگرد گناه داره 😔، طبق گفته اون آقا خیلیا پاپیش گذاشتن که رجوع کنم اما تضمینی بهش نیست باز جدا نشه، بابا بهش گفت دیگه سرش به سنگ خورده برگردی به خاطر دختر که اذیت نشه،خوشحالم که گفت حتما برای برگشت فکر میکنم بهش گفت ان شاءالله خبرش رو بهتون میدم، تو پرانتز بگم که ایشون ساکن تهران و مهمان خواهرش بود گفت که شاید خواست خدا بود که مسیرم به پدرتون خورد شاید ی نشونه از خدا باشه که من سر راه بیام و رجوع کنم، امیدوارم که باز خانواده شوند کامل بشه عین قبل 😊
ساعت۴ صبح بیدار شدم ،نماز خوندم حرکت کردیم طرف بیمارستان ساعت ۶ و نیم رسیدیم، پذیرش ساعت ۷ ،۷و نیم بستری و جراحی تا ساعت ۲ بعدش هم که ۳ مرخص شد تاکید برای آزمایش خون و کلسیم و فسفر برای امشب حتما تا رسیدیم آزمایش داد و من الان آزمایشگاهم برای گرفتن جواب و ارسال به دکتر که ان شاءالله مشکلی نباشه ،البته نونوایی هم رفتم ،بعد دکتر باید برم خرید ،روغن و آب میوه و ماست و پنیر اگر خدا خواست برسم خونه😊
البته اینم بگم که نمازم قضا شد چون جا نبود بخونم😔
و من از ساعت ۴ و نیم تا حالا همچنان بیرونم😕
تو پرانتز بگم هم آجی بزرگه دعوام کرد که چرا بهش نگفتم که آجی داره عمل میکنه ،حسابی منو شست و آویزونم کرد😕
ولی خب چون قسم خورده بودم نشد بهش بگم خب دیگه آدم راز دار باید پیه همه چی رو به تنش بماله😕
بگذریم که من بخاطر راز داری بارها شسته و آویزون شدم😕
پوست کلفت شدم😊
(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)(。♡‿♡。)
گویند «سکوت، پرصداترین فریاد است.»
این چند روز که نبودم، که وبلاگ در سکوتی میانِ نوشتهها غرق بود، من در حالِ تجربهیِ زندگی بودم؛ نه در دنیایِ مجازی، که در لایههایِ عمیقترِ واقعیت.
گاهی دور شدن، فرار نیست؛ یک نوع «توقف برایِ دیدن» است. درست مثل نوازندهای که برایِ بهتر اجرا کردنِ یک قطعهیِ باشکوه، لازم است لحظهای دست از ساز بردارد، نفس بکشد و دوباره با نگاهی تازه به سیمها چنگ بزند.
در این روزهایِ دور از نوشتن، یاد گرفتم که دستهایم -همانهایی که گاهی با بیحسیشان مرا به چالش میکشند- چه صبورانه در میانهیِ طوفانِ خستگیها، تکیهگاهِ دنیایِ کوچکِ «نفس» شدهاند. فهمیدم که گاهی باید از نوشتنِ «برایِ دیگران» دست کشید تا بتوان «با خود» آشتی کرد.
برگشتهام. نه با کولهباری از حرفهایِ پرطمطراق، بلکه با نگاهی که حالا رنگِ دیگری دارد. برگشتهام تا بگویم زندگی همین نوسانهاست؛ همین رفتنها و آمدنها، همین دردها و تسکینها.
وبلاگ، برایِ من آینهیِ تمامنمایِ روحم است. اینجا قرار نیست همیشه عالی باشم یا همیشه پرتوان. اینجا قرار است «بودن» را تمرین کنم؛ با تمامِ بیحسیها، با تمامِ خستگیها، و با تمامِ عشقی که در انگشتانم جاری است تا برایتان بنویسم.
خوشحالم که دوباره اینجا هستم. در این خانهیِ مجازیِ کوچک، که حالا با حضورِ شما و گرمایِ کلمات، دوباره روشن شده است.
بمانید که زندگی، با همین بازگشتها و همین بهانهها برای نوشتن، هنوز هم زیباست...