دهم محرم...
از بچگی روز دهم محرم به عشق تعزیه که دقیقا رو به رو خونمون پیش گلزار شهدا بود صبح ساعت ۶ بیدار میشدم و همیشه صف اول بودم تا راحت تعزیه رو ببینم خونه نمیرفتم تا کامل تموم بشه یعنی امام حسین که شهید میشد موقع اذان ظهر بر میگشتم خونه...
بعدا زظهر که میشد خانوادگی میزچرفتیم مسجد جامع واسه دیدن هئیت های عزاداری که همیشه دلم میخواست منم با اونا سنچ و دمام بزنم خب دیگه بچه بودم ...
غروی برمیگشتیم خونه پیاده راهی نبود میانبر میرسیدیم گلزار شهدا اونجا هم همه شام غریبان تا نزدیکی صبح گلزار شهدا بودن تو تاریکی فقط نور شمع ها رو میبینی خیلی صحنه ی جالبی میشد ...
صبح تو مسیر مدرسه بعضی شمعها رو روشن میدیم آخه بعضیا تا خود صبح گلزار شهدا میموندن، مسیر ما هم برا مدرسه از گلزار شهدا بود ،دلم هوای گلزار شهدا رو کرد😔😔😔
شب که میشد همسایه ها نمادین ی تابوت درست میکردن و دقیقا ساعت۱۰ شب به همراه امام سجاد که تعزیه خون بود مراسم تشییع امام حسین رو تو گلزار شهدا برگزار میکردن آخر سر هم بنده خدا امام سجاد محل، قبل اتمام مراسم فرار میکرد بسکی خانما واسه مراد از لباسش پارچه سبز میبریدن
🤣🤣🤣
دلم لک زده واسه اون روزا تا زمانی که دبیرستان بودم برنامه ی هر سال من این بود دانشجو شدم دیگه عقل رس شدم فقط مسجد جامع و شام غریبان میرفتم تعزیه رو نمیرفتم کل تعزیه رو از بر بودم خب از بچگی تماشاچیو شنونده بودم...
یادش بخیر کاش زمان به عقب بر میگشت
😔😔😔