سایه

روزهای زندگی

عصر...

رها چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵، 22:11

ظهر جاتون خالی خوابیدم تا ساعت۶ 😊

بیدار که شدم رفتم فیش بیمه رو پرداخت کردم و نونوایی

تو مسیر هم نفس خانم پارک رو دید که باید برم گریه کرد بابا مجبور شد برگرده پارک البته به اسم نفس بود و به کام من شد😂جاتون خالی حسابی تاب بازی کردم

😂😂😂

بین خودمون باشه سرسره ی بچه هارو هم بی نصیب نزاشتم از اونها هم سر خوردم 😂😂😂

بابا هم فقط نظار گر کودک درون دخترش بود که حسابی فعال شده بود😂😂😂

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی