سایه

روزهای زندگی

خواب...

رها یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵، 5:15

چشمامو بستم خوابیدم اما باز خواب خونمون کنار گلزار شهدا رو دیدم ،

صبح بود هواهنوز روشن نشده بود عمو عبدالله اومد خونمون،ی تعداد خانم که انگار مسافر بودن هم بعدش اومدن چهرهاشون رو واضح میدیم عمو خیلی جوون بود و صورتش ی کوچولو توپر بود ،

یکباره تنها شدم تو حیاط بودم که متوجه شدم کشابای در حیاط رو از جا کندن و بردن خیلی ترسیدم زود رفتم تو خونه تمام وجودم می‌لرزید قلبم تپش شدید گرفته بود اینقد بد میتپید که از خواب پریدم ،روحم هنوز تو اون خونه مونده😔

نمیبخشم هیچوقت کسانی رو که باعث شدن از خونه ای که چشمام اونجا دنیا رو دید و بزرگ شدم ۲۳ سال بهترین روزای عمرم با همه‌ی تلخ و شیرینی هاش ...گذشتن ، فقط دلم آرامش اون خونه رو میخواد ،روحم هنوز اونجاست با تمام خاطره اتم..‌..

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی