داستان کوتاه...
داستان «ساعت شنی و مرد پیر»
در شهری دوردست، پیرمردی زندگی میکرد که همه او را به خاطر خردمندیاش میشناختند. او در خانهای کوچک، مجموعهای از ساعتهای بسیار قدیمی و عجیب داشت. اما یکی از این ساعتها با بقیه فرق داشت؛ یک ساعت شنی بزرگ و زیبا بود که شنهای آن به رنگ طلایی میدرخشیدند.
روزی جوانی که همیشه از زندگی ناراضی بود و مدام از "نبود وقت" و "از دست رفتن فرصتها" گلایه میکرد، نزد پیرمرد رفت. جوان گفت: «ای پیر خردمند، من همیشه احساس میکنم زندگی از دستم میرود. میخواهم کار بزرگی انجام دهم، اما همیشه احساس میکنم وقت ندارم یا دیر شده است. چگونه میتوانم زمان را مهار کنم؟»
پیرمرد لبخندی زد و ساعت شنی طلایی را به جوان نشان داد. او گفت: «این ساعت، ساعت زندگی تو نیست، اما نمادی از آن است. نگاه کن، شنها به آرامی از بالا به پایین میریزند. آیا میتوانی جلوی ریزش آنها را بگیری؟»
جوان پاسخ داد: «خیر، غیرممکن است.»
پیرمرد گفت: «دقیقاً. زمان مانند این شنهاست؛ وقتی از بالا به پایین میریزد، دیگر هرگز به بالا باز نمیگردد. اما نکتهای هست که تو نمیدانی: **مشکل از سرعتِ ریزش شنها نیست، مشکل از نگاه تو به آنهاست.**»
جوان با تعجب پرسید: «منظورت چیست؟»
پیرمرد گفت: «تو آنقدر درگیر فکر کردن به "مقدار شن باقیمانده" هستی که یادت رفته از لحظهای که شنها در حال ریزش هستند، لذت ببری. تو مدام به بالا نگاه میکنی (گذشتهای که تمام شده) یا به پایین (آیندهای که هنوز نیامده)، اما هیچوقت به "جایی" نگاه نمیکنی که شنها در آن در حال حرکت هستند؛ یعنی **همین لحظه**.»
او ادامه داد: «فرصتها از دست نمیروند، بلکه ما با غفلت از آنها میگذریم. اگر میخواهی زمان را مهار کنی، سعی نکن سرعت آن را کم کنی، بلکه سعی کن در هر ذره از شنهای در حال ریزش، حضور داشته باشی.»
جوان آن روز فهمید که زندگی، مجموعهای از "بعداً" و "فردا" نیست، بلکه مجموعهای از "الانها"ست. او فهمید که بزرگترین اشتباه، منتظر ماندن برای لحظهای عالی است، در حالی که لحظهی عالی، همان لحظهای است که در آن نفس میکشد.
**پند داستان:**
ما اغلب عمر خود را در دو میانآب گم میکنیم: یا در حسرت گذشتهای که رفته، یا در اضطراب آیندهای که هنوز نیامده. اما زندگی واقعی، تنها در «اکنون» جریان دارد. برای رسیدن به هدفهای بزرگ، نباید فقط به مقصد فکر کرد، بلکه باید از مسیر (همین لحظه) لذت برد.
....