سایه

روزهای زندگی

چراغ کوچک...

رها شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵، 11:55

داستانک پندآموز: **چراغِ کوچک**

در دهکده‌ای دور، پیرزنی هر شب چراغ کوچکش را کنار پنجره می‌گذاشت.

مسافرانِ خسته، از دور نور را می‌دیدند و دلگرم می‌شدند که هنوز راهی مانده و خانه‌ای هست.

یک شب، جوانی از او پرسید:

«این چراغِ کوچک چه فایده‌ای دارد؟ نورش که به جایی نمی‌رسد.»

پیرزن لبخند زد و گفت:

«شاید نورش به همه‌جا نرسد، اما به هر کسی که در تاریکی‌ست، می‌فهماند هنوز امیدی هست.»

سال‌ها بعد، همان جوان در روزی سخت و تاریک، چراغی در پنجره‌ی خانه‌ای دید و راه را پیدا کرد.

آن‌وقت فهمید:

**کارهای کوچک، اگر از دل برخیزند، می‌توانند زندگیِ کسی را روشن کنند.**

پند داستان:

**هیچ کارِ خوبی کوچک نیست؛ حتی یک مهربانیِ ساده می‌تواند راهنمای یک دلِ خسته باشد...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی