سایه

روزهای زندگی

امروز...

رها شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵، 23:30

امروز صبح تا بیدار شدم یاد پول بیمه و قبض آب و برق و گاز افتادم ،به بابا گفتم زود آماده میشم بریم تسویه کنیم،رسیدم بیمه فیش بگیرم گفتن آنلاین شده خوشحال شدم ولی گفت باید کد رو بخونی ،خدا خدا میکردم داداش گوشیش رو جواب بده ،جواب داد اما چون مدام در حال تکلم بود کد بهش نمی‌رسید بماند که تو هر تماس ی درشت بار هم میکردیم ،

رفتم پیشخوان واسه پرداخت قبوض ،رسید قبض برق گفت کد بخون منو که گوشی بابا دستم بود کد رو دادم قبض اومد ،اینا هم و پرداخت شد ،اومدم بیرون دیدم نه ماشین هست نه بابا ،خواستم تماس بگیرم دیدم گوشی بابا دستمه ،اون لحظه تمام اموات رو از خواب ابدی بیدار کردم بدجور آتیش گرفتم فکر کن هوا گرم منم از صبح قبلش با داداش کل داشتم حالا هم بابا ، زنگیدم آجیم گفتم آخه این بابا واقعا کجا واجب بود که منو تنها گذاشت رفت گفت بگرد تو کوچه شاید اونجا پارک کرده ،کوچه ای نموند که نگشتم،سر آخر خواستم برم خونه که چشمم خورد به بابا اون لحظه دلم میخواست از زحمت بابا حسابی در بیام، خیلی جلو خودم رو گرفتم آروم باشم اما برای من واقعا سخت بود،روز داغونی،،،

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی