سایه

روزهای زندگی

تماس...

رها شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵، 18:5

امروز خیلی خسته بودم خوابیدم و تماسی که خیلی انتظارش رو می‌کشیدم رو از دست دادم،

از صبح مامان حیاط رو که خواست بشوره دلم نیومد تنها باشه هوا گرم بود و آفتاب بد میسوزوند،

بگذریم که دست منو و مامان خیلی درد گرفت همش هم تقصیر باباست ،هر چی میگم پدر من ماشین رو بیرون بشور عین خیالش نیست بدتر از همه آجی وقتی میاد اونم ماشینش رو تو حیاطمون میشوره ،حیاطمون حکم کارواش رو داره براشون ، اینبار باید ی برخورد درست داشته باشم که دیگه نشورن چون دمارمون با حیاط در اومد😔

تازه بابا ی قسمتی رو گود درست کرده با قایق هم میشه سوار بشی یعنی قسمت باغچه که میرسم داغ دلم تازه میشه و حسابی از زحمت بابا در میام😏

روزی که بارون بیاد من حسابی بابا رو می‌شورم 😏

چون دستم از طی زدن حیاط داغون میشه ،یعنی هیچ لذتی از طی زدن حیاط نمی‌برم بخاطر اون قسمت حیاط

هرچی بهش گفتم پدر من هنوز دیر نشده سرامیک‌ها رو بکن از نو بزنیم تنبلیش اومد😕

بابای تنبل داشتن هم بد دردیه

...

​​​​

​​​​​​

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی