قدم زدن با خدا... رها چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۸، 17:39 درساحل ماسه ای باخداقدم میزدمبه پشت سرم نگاه کردم جاهایی که از خوشیهاحرف زده بودیم دوردپابودوجاهایی که ازسختیهاحرف زده بودیم جای یک ردپا بودبه خداگفتم درسختیهاکنارم نبودی؟گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛تورادرسختیهابه دوش میکشیدم!!