سایه

روزهای زندگی

باغ حسین آقا...

رها چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵، 3:45

دیروز غروب رفتیم باغ کوچولو حسین آقا شوهر خاله صبا، دلم میخواست بهم بگن بیا هر چی دلته اینجا بکار ،منم که عاشق میوه های بهشتیم ،دلم میخواد ی بهشت کوچولو داشته باشم ، به محض ورودمون حسین آقا با روی باز حسابی استقبال کرد و چشمم به انار جلو در باغ افتاد ثمر داده بود دقیق یاد ندارم فکر کنم ۴ تا بودن همین موقع یاد انار تو حیاطمون افتادم عاشق خونه قبلیمونم،بگذریم تو باغش کُنار داشت ،کنار پیوندی ،زیتون، انگور ،سپستون دونوع ریز درشت ،ی سیب هم کاشته بود ،خرما هم داشت، ی اتاق هم واسه کفترا داشت، من اونجا بودم کلا از این درختا دل نمیکندم من با گل و گیاه زود ارتباط میگیرم آخه آرومن و مهربون به حرفات گوش میدن و از غمت ذره ذره بی صدا کم کم پژمرده میشن😔 عین انجیرای خودم که با غمم از ریشه خشک شدن😔 سعی میکنم دیگه فقط شادیهای زندگیم رو بهشون بگم آخه خیلی حساسن😔

کاش به حسین آقا میگفتم انجیر هم بکاره🙂

امیدوارم باغش سرسبز و بهشتی باشه😊

...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی