سایه

روزهای زندگی

مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتر....

رها پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۵، 6:11

دیروز با خواهرم رفتم مدرسه ی بچه ها که بمونم پیششون تا جلسه تموم بشه ،بماند که همون اول بسم الله خط واحد بجای ایست کامل جلو در مدرسه دقیق همون موقع که با بچه ها داشتیم رد می‌شدیم بی هوا پاش رو گذاشت رو گاز اون لحظه دلم میخواست بچه ها رو بغل کنم که زود رد بشیم هرچند که فداتشون بشم دستشون درد گرفت خیلی محکم کشیدمشون که خدای نکرده چیزیشون نشه😔

تو راه برگشت خواهرم خیلی خسته بود غروب بود سر پیچ میدون نمیدونم چطور تریلی رو ندید همراه با تریلی پیچید کم مونده بود منو محمدامین بریم زیر چرخش ،اون لحظه اگه گاز نمی‌داد و سرعت نمی‌رفت الان مجلسه ختممون بود ،شانس آورد پلیس راهنمایی نبود والا نه فقط ماشین حتی خواهرمو هم می‌فرستاد آب خنک بخوره بعنوان راننده ی حادثه ساز😕

بماند که محمدامینم دهن لقه و اگه حمید بفهمه

​​​​​​😕😕😕

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی