بغض...
رها
پنجشنبه دهم مهر ۱۴۰۴، 3:52
ساعت نزدیک ۴ صبحه و من هنوز خواب به چشمم نیومده ،داشتم وبلاگ ی دوست رو میخوندم اینقد با تمام وجودش مطالبش رو نوشته بود که من با نوشته هاش گاهی بغض میکردم و دلم گریه میخواست...نمیدونم زمانی که مینوشت چه حال بدی داشت ولی اون حال بدش به من هم منتقل شد که بغض میکردم و اشک از چشمام جاری میشد...امیدوارم بعد از گذر این سالها الان حال دلش خوب باشه و به زندگیش جون دوباره داده باشه ...