خاطره ی تلخ...
رها
پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴، 3:16
با دردی که دارم یاد ی خاطر افتادم که زمان دبیرستان بود ،خانوادم از سر اجبار همگی جز منو داداش کوچیکه رفتن شیراز ، دلتنگشون میشدم و ازشون خبری نبود حتی تماس هم نمیگرفتن، ی روز از شدت دلتنگی و عصبانیت بچه بودم و سرم بو قرمه سبزی میداد تصمیم گرفتم خودمو بکشم خیال میکردم منو دوست ندارن که سراغی ازم نمیگیرم، ی روز صبح بیدار شدم و دنبال قرص کشتم از شانس من فقط قرص سرما خوردگی تو یخچال بود منم ۳ ورق قرص رو تو بطری آب تک نفره ریختم و آبش کردم اینقد بطری رو تکون دادم که ی جا همگیشون تو آب حل شدن...