سایه

روزهای زندگی

مامان...

رها سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 2:55

از دیروز فهمیدم زیر بغلم ی مقدار ورم داره 😔

دلم نمیاد به مامان بگم می‌دونم دیگه تحمل ندارم بشنوه منم 😔

همون آجی بدجور کمر مامانو خم کرد ،مامان ی شبه پیر شد 😔

نمیتونم بهش بگم نگرانشم می‌دونم بفهمه داغون میشه 😔

مهم نیست بهش فکر نمیکنم عمر دست خداست اگه به مردنه من همین الآنم حاضرم بمیرم😔

هر چند دلم میخواد با مرگم بتونم به چند نفر زندگی ببخشم😔

کارت اهدا دارم هر چند با نارضایتی مامان گرفتم ولی خودم راضیم امیدوارم روزی برسه بتونم از کارتم استفاده کنم😊

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی