درس داستانی...
رها
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵، 0:0
روزی پیرمردی در کنار رودخانه نشسته بود و به آب مینگریست. مسافری نزد او آمد و پرسید: «ای پیر، این رودخانه چقدر آب دارد؟»
پیرمرد خندید و کوزهای را که در دست داشت در آب فرو برد و آن را پر کرد. سپس به مسافر گفت: «این همان مقدار آبی است که من از رودخانه دارم. دیگران نیز هر کدام به اندازه کوزه خود از این رودخانه بهره میبرند.»
**درس داستان:** زندگی سرشار از فرصتها و نعمتهاست؛ اما سهم تو از دنیا، به اندازه «ظرفیت» و «تلاش» توست. اگر ظرف وجودت کوچک باشد، حتی در میان دریایی از فرصتها نیز همیشه احساس کمبود خواهی کرد...