سایه

روزهای زندگی

کربلا...

رها پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵، 3:19

امسال هم جاموندم...

حمید جمعه داره می‌ره و من طبق معمول باید برم پیش آجی و بچه ها تنها نباشن ،،،

باید هروز پلی استیشن بازی کنم از صبح ،ظهر زنان کوچک ، خانواده دکتر ارنست، مهاجران، پت و مت ، سونیک، ...تا آخر شب برنامه ی منو بچه ها همینه ولی شب میشه احساس میکنم عین ی جسم بی جون باید فقط بخوابم چون از دیدن کارتن اونم ظهر تا شب چشم که سهله مغزم از کار میفته علتش اینه که من چند ساله که میرم پیش بچه ها باید کارتن تکراری ببینم تمام دیالوگ کارتن ها رو از بر شدم اگه ی روز دوبلور بخوان من حاضرم دوبله کنم😊

اونجا که هستم دلم واسه مامان و نفس تنگ میشه و دعا میکنم حمید زود برگرده...

بنده خدا حمید هنوز نرفته من دست به دعا دارم واسه برگشتش دعا میکنم😂

​​​​​

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی