روح در میان پرسش ها...
رها
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 23:16
روحم نه آرام است، نه خواب؛
طوفانی است میانِ سوالاتی که هیچکدام، پاسخِ من نیستند.
اینها خستگیِ روزها نیستند؛
اینها شبها هستند که در سینهی من جا خوش کردهاند و بیصدا موج میزنند.
با هر فکر، موجی بلند میشود؛
با هر پاسخِ ناقص، طوفانی کورتر.
از کجا آمدهام؟
به کجا میروم؟
برای چه میمانم و چرا میروم؟
پرسشها میآیند و میروند،
اما من همچنان میانِ آنها آوارهام؛
خسته از اینکه میدانم سوالات بیپاسخ،
سنگینترین بارهایی هستند که یک روح میتواند بر دوش بکشد.
و با این حال...
در همین تلاطمِ بیپاسخ،
هنوز چراغی خاموشنشده در من میسوزد؛
که هر شب، فراموش میکند که «جواب نگرفته» و باز هم میجوید...