روح خسته...
رها
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 1:57
خستگی، در لایههای عمیقِ روحم نشسته همانجایی که کلمات به پایان میرسند و سکوت، تنها زبانِ من است.
این یک خستگیِ ساده برای خوابیدن نیست؛ این فرسودگیِ آن بخشی از وجودم که بیش از حد تلاش کرده، بیش از حد مهربان بوده و بیش از حد با تمامِ دنیا جنگیده . روحی که از حمل کردنِ سنگینیِ معنا، از تماشای تکرارِ بیروحِ روزها و از کشیدنِ مرزهای میان «بودن» و «نمایش دادن»، به تنگ آمده...
در این لحظه، من به استراحت نیاز ندارم؛ من به آرامشی نیاز دارم که بتواند این شلوغیِ بیصدا را در من تسکین دهد. به لحظهای که روحم، بدون هیچ تقاضایی، تنها در سکوتِ خود، دوباره به خانه بازگردد...