خواب آشفته...
خوابهای آشفته ی من شاید بخاطر روح آواره ی
خودمه ،روحی که همچنان تو خونه قبلی کنار گلزار شهدا آواره ست 😔😕
روحی که هیچوقت با جسمم برای موندن تو این خونه موافقت نکرده 😕
من همچنان حلال نمیکنم هر کسی که باعث آواره شدن روحم شده ،بیشتر از همه پدربزرگم 😔
مسبب تمام اتفاقات بد زندگیمون پدربزرگمه 😕😔😕
هیچوقت نمیتونم ببخشمش وقتی یاد اشکهای مامان برای خونه ای که با تمام آجرهاش خاطره داشت ،
اشکهای علیرضا کوچولو که داشت از دوستاش جدا میشد، اشکای عباس که تازه داشت سربه راه میشد،
اشکهای خواهرم که همچنان تو هر بار رفتن به شیراز و بدتر شدن حالش ،
و دل کندن پدرم از خونه ای که خودش ساخته بود،
اشکای پوریا و مهدی که الان واسه خودشون آقایی شدن و اونها هم با تصمیم پدرشون که شاهده افسردگی مادرشون تو نوجوانی شدن 😕😔😕
و روح آواره ی من که حتی تو خواب در آرامش نیست،😕😔😔
همه ی ما آدمها قربانی اشتباهات بزرگترایی هستیم که فقط ادعای بزرگی دارن در صورتی که هیچ بویی از بزرگ نبردن اونها بخاطر خودخواهیشون دل ما کوچیکترها رو به درد میارن😔
الان که خودم به سنی رسیدم که دارم بزرگ بودن رو درک میکنم هیچوقت دلم نمیخواد باعث شکستن دل هیچ کسی بشم چون شکستن دل خودم و خانواده ام رو دیدم
😔😔😔
هرچند به اعتقاد خودم بزرگی به سن نیست به عقل آدمهاست...