شکل و قیافه او همچون زنان بود و مردی خود را مخفی کرده بود. همه مردم او را به عنوان زن می شناختند؛ از این رو از موقعیت خود سوء استفاده کرده و در حمام زنانه به دلّاکی مشغول می شود! او دختران امیران و فرماندهان را نیز شستشو می داد. این شخص به زشتی کارش آگاه بود و بارها توبه می کرد ولی طغیان هوای نفس بر او غالب می شد. روزی نصوح در حمام مشغول کیسه کشی بود که ناگهان گفتند: گوشواره قیمتی دختر شاه گم شده؛ همه زن ها به جست و جوی آن پرداخته و درب گرمابه را بستند که کسی بیرون نرود.
آنان پس از تفحّص و جدیت تمام، حتی از گوش و دهان زنان، آن گوهر گران بها را نیافتند. سرانجام اعلان کردند: هر کس در حمام است، برهنه شود. خدمتکار تمام زن ها را جست و جو می کرد در این هنگام نصوح لحظه به لحظه مضطرب تر می شد و با خود می گفت نزدیک است طبل رسوایی ام به صدا درآید! اما برای آشنایی او با دختر شاه، به وی احترام کرده و جست و جو از وی را به تأخیر انداختند. در این حال بود که نصوح رو به خداوند آورد و عرض کرد: خدایا! بارها به سوی تو آمدم و توبه کردم، ولی نفسم مرا به بیراهه برد و توبه ام درهم شکست! اینک رسوایی من نزدیک شده، لطفی فرما و بر جگر سوخته ام مرهمی بگذار، ای کاش مادرم مرا نمی زایید! اگر این بار پرده پوشی کنی، هرگز سراغ گناه نمی روم، توبه می کنم، توبه ای خالص و واقعی.
گفت یارب بارها برگشته ام
توبه ها و عذرها بشکسته ام
گر مرا این بار ستّاری کنی
توبه کردم من ز هر ناکردنی
در همین لحظه از شدت ناراحتی از هوش رفت و بر زمین افتاد.
هنوز او را بازرسی نکرده بودند که ناگهان صدایی بلند شد: که گوهر گران بها پیدا شد! تمام زن ها شادی و سرور کردند که از همان صدا نصوح به هوش آمد. آنها از هر سو نزد نصوح آمده و از او طلب حلالیت کردند و گفتند: ببخشید که به تو بدگمان شدیم. بس حلالیت از او می خواستند و ز برای عذر بر می خواستند نصوح با خود می گفت: این فضل و رحمت الهی بود که به فریادم رسید.
کوتاه سخن اینکه: نصوح به این ترتیب نجات یافت و با کمال جدیت توبه خود را حفظ کرده و از مؤمنان پاکباز و یکی از عاقبت بخیران عالم شد.