لیوان آب و سنگینی بار...
داستان «لیوان آب و سنگینیِ بار»
استاد دانشگاهی، در پایان کلاس درس خود، یک لیوان آب در دست گرفت. همه دانشجویان منتظر بودند که او یک سوال دشوار علمی بپرسد، اما استاد تنها به لیوان آب نگاه کرد و پرسید:
«به نظر شما، وزن این لیوان آب چقدر است؟»
دانشجویان با اندازههای مختلف شروع به حدس زدن کردند: «دویست گرم»، «سیصد گرم»، «چهارصد گرم»...
استاد لبخندی زد و گفت: «وزن دقیق این لیوان چقدر نیست، مهم این است که **من چه مدت آن را نگه میدارم.**»
او ادامه داد: «اگر من این لیوان را به مدت یک دقیقه در دستم نگه دارم، مشکلی نیست. اما اگر آن را به مدت یک ساعت در دستم نگه دارم، باز هم مشکلی پیش نمیآید. اما اگر من این لیوان را به مدت یک روز کامل در دستم نگه دارم، بازوی من از شدت درد فلج خواهد شد و احتمالاً از درد به خود خواهم لرزید.»
دانشجویان با دقت گوش میدادند. استاد گفت:
«در هر سه حالت، وزن لیوان تغییر نکرده است. اما هر چه زمان بیشتری آن را نگه دارم، لیوان برای من سنگینتر میشود.
**نگاهی به زندگی خود بیندازید.**
نگرانیها، استرسها، خشمها و خاطرات تلخ زندگی، دقیقاً مانند همین لیوان آب هستند. اگر کمی به آنها فکر کنی، مشکلی نیست. اگر کمی بیشتر به آنها فکر کنی، کمی اذیت میشوی. اما اگر تمام روز و تمام هفته، آنها را با خود حمل کنی، آنها را در ذهنت نگه داری، آنها تو را از حرکت باز میدارند، آرامشت را میگیرند و در نهایت، تو را از درون فلج و درمانده میکنند.»
استاد مکثی کرد و با نگاهی نافذ به کلاس گفت:
«یادتان باشد، راه حل این نیست که وزن لیوان را کم کنید، چون گاهی واقعیتهای زندگی قابل تغییر نیستند. راه حل این است که **یاد بگیرید چگونه لیوان را پایین بگذارید.**»
**پند داستان:**
ما در زندگی با مشکلات و فشارهای زیادی روبرو میشویم که اجتنابناپذیرند. اما اشتباه بزرگ ما این نیست که با مشکل روبرو میشویم، بلکه اشتباه این است که "نگرانی" را با خود به همه جا میبریم.
یاد بگیر که وقتی زمانِ استراحت یا پایانِ یک چالش رسید، آن بارِ ذهنی را زمین بگذاری. اگر میخواهی فردا را با قدرت بسازی، امشب نباید سنگینیِ دیروز را با خود حمل کنی.
**امیدوارم این داستان، مثل گذاشتنِ یک لیوان سنگین، به قلبت آرامش داده باشد.
...