سایه

روزهای زندگی

کوزه ترک خورده...

رها شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵، 3:42

«کوزه ترک‌خورده»*

کشاورزی در هند، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام را از دو انتهای چوبی که روی شانه‌اش می‌گذاشت، آویزان می‌کرد. یکی از کوزه‌ها ترک داشت، اما کوزه‌ی دیگر بی‌نقص بود و همیشه آب را تا آخر مسیر سالم به مقصد می‌رساند. اما آن کوزه ترک‌خورده، همیشه در پایان مسیر، تنها نیمی از آب را در خود داشت.

دو سال تمام، هر روز کشاورز همان مسیر را طی می‌کرد و با یک کوزه و نیم آب به خانه می‌رسید. کوزه بی‌نقص به خود می‌بالید و از توانایی کاملش راضی بود؛ اما کوزه ترک‌خورده از نقص خود و اینکه تنها نیمی از وظیفه‌اش را انجام می‌داد، شرمسار بود.

یک روز، در کنار جوی آب، کوزه ترک‌خورده با اندوه به کشاورز گفت: «من از خودم شرمنده‌ام؛ چون به خاطر این ترک که روی بدنه دارم، تو زحمت می‌کشی و در نهایت نیمی از آب را از دست می‌دهی.»

کشاورز لبخندی زد و گفت: «آیا متوجه شدی که گل‌ها در سمت مسیر تو روییده‌اند، اما در سمت کوزه دیگر گلی نیست؟ من از وجود ترک در وجود تو آگاه بودم، برای همین در سمت مسیر تو بذر گل پاشیدم. هر روز که از چشمه برمی‌گشتیم، تو به آن‌ها آب دادی. این دو سال من با این گل‌های زیبا، میز خانه‌ام را تزئین کردم.»

**نتیجه اخلاقی:**

گاهی همان چیزی که در خود «نقص» می‌پنداریم، می‌تواند دلیل زیبایی و برکتی باشد که در زندگی دیگران می‌پاشیم. هر کدام از ما در وجودمان «ترک‌هایی» داریم، اما همین‌ها هستند که ما را خاص می‌کنند و فرصتی برای شکوفاییِ گلی در مسیر زندگی فراهم می‌آورند.

***

امیدوارم این داستان کوچک، برای لحظاتی آرامش‌بخش قلبتان باشد...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی