سهم تو از نور...
رها
شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵، 3:48
**سهمِ تو از نور**
مردی نزد عارفی رفت و پرسید: «چرا با وجودِ اینهمه دعا و طلبِ خیر، هنوز در دلم تاریکی و ناآرامی احساس میکنم؟»
عارف، ظرفی آب و مشتی نمک به او داد و گفت: «این نمک را در این ظرفِ آب بریز و بنوش.»
مرد جرعهای خورد و با چهرهای درهمکشیده گفت: «بسیار شور و تلخ است!»
عارف لبخندی زد و او را به کنارِ چشمهای بزرگ برد. دستهی دیگری از همان نمک را در چشمه ریخت و گفت: «حالا از آبِ چشمه بنوش.»
مرد جرعهای نوشید و گفت: «گواراست.»
عارف گفت: «رنجهای زندگی، همان نمک است؛ مقدارش نه کم میشود و نه زیاد. اما طعمِ آن، بستگی به این دارد که تو ظرفِ "ظرفیتِ روحت" باشی یا اقیانوسی از یادِ خدا. هرچه ظرفِ دلت را با یادِ او و خدمت به بندگانش بزرگتر کنی، تلخیِ رنجها در پهنهی مهربانیِ او گم میشود...