چراغ کوچک...
رها
چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵، 21:47
داستانک:چراغ کوچک
شبی پیرمردی در کوچهای تاریک راه میرفت. در دستش چراغ کوچکی بود که فقط چند قدم جلوتر را روشن میکرد.
جوانی که از کنار او میگذشت، خندید و گفت:
«با این چراغ کوچک که نمیشود راه طولانی را دید!»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«لازم نیست همه راه را یکجا ببینم؛ همین که چند قدم جلویم روشن باشد، به آخر راه میرسم.»
جوان ساکت شد. کمی با خودش فکر کرد و فهمید بسیاری از ترسهایش برای این بود که میخواست همه آینده را یکباره بداند.
پند داستان:
**برای رسیدن به مقصد، لازم نیست همه راه را ببینی؛ گاهی فقط باید قدم بعدی را با امید برداری....