سایه

روزهای زندگی

حال دلم...

رها سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵، 11:31

رفتم بیرون حالم خوب بشه ،،،

حالم بدتر شد ،،،

کاش نمی‌دیدم الان به بعضی دختر پسرا حق میدم که مجرد بمونن،،

همیشه دلم میخواست مامان بشم اما الان دیگه چنین آرزویی ندارم ،،،

دختر و پسر هم نداره هردوشون جز خریت هیچی تو مغزشون نیست ...

بنده خدا مادر پدرشون به اعتماد درس و مدرسه و امتحان و آینده ی ی مشت دختر پسر خنگ که مغزشون جز انحراف چیزی نداره،،،

آخه دختر تو قراره عشق ی نفر بشی قراره مامان بشی

آخه این پسر چطور میخواد با تو زندگی کنه ،،،

با تویی که بجای درس مشغول سیگار کشیدنی چرا داری خودتو خفه میکنی، چی کم داری تو زندگی آخه خدا بزنه به کمرت چرا بجا خونه کنار خانواده باشی رفتی تو کوچه با ی پسر احمق تر از خودت خلوت کردی ،،،

خب تو که شوهر میخوای به ی بزرگتر بگو چرا بی آبرویی واسه خودت که نه خودت بدرک ،مادر پدرت چه گناهی کردن ،،،

البته گناهشون دنیا آوردن توی بی مغزه که امیدوارم به زمین گرم بشینی که اینطور هم خودت هم دختر و پسر مردم رو با خودت به گند می‌کشی...

کاش بابا همراهم نبود بخدا که میرفتم یجوری ادبشون میکردم که تا عمر دارن از سایه ی خودشون هم بترسن...

خدا شاهده منم درس خوندم دانشگاه رفتم هزارتا پسر سر راهم بودن منم می‌تونستم خریت شما رو کنم اما غیرتم اجازه نمی‌داد ،دانشجو بودم حتی واسه خرید ی کتاب به مامانم میگفتم دارم از دانشگاه میرم بیرون طوری بود که همکلاسیا سوژم کرده بودن اما واسم مهم خانواده ام بودن که اعتمادشون سلب نشه ،اما الان اعتماد به چشمام هم ندارم...

البته شما آقا پسر که داری میخونی شما هم دست کمی از این دخترای همسنت نداری قرار نیست چون پسری هر غلطی بکنی ،،،،

​​​​​من جای خانواده هاتون بودم بخدا که از درد حیاط نمیزاشتم بیرون برید چون ظرفیت آزادی رو ندارید...

آمارگیر وبلاگ

ابزار امتیاز دهی

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ابزار حدیث

مترجم سایت

موزیک پلیر

بیوگرافی